سرکوب احساس

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    روز خوب رو میشه کنار یکی گذروند که پیشنهاد جای همیشگی و تکراری مد نظرش نباشه.

    و مهم تر از همه پایه هر خوراکی و دیوونه بازی ایه باشه.

    اهل صحبت از هرچیزی باشه.

    روز خوب رو میشه کنار سمانه گذروند قدم به قدم تو جاده سلامت ناژون .

    22دی96

    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 14:18
    برچسب‌ها :
    وقتی تو یه مسیری قدم برمیدارید که پر از استرس و تنش هست.

    و بعد از مدتی تموم میشه سعی کنید ترس هاتون رو جا بزارید.

    یه راهی برای فراموشیش پیدا کنید.

    وگرنه به مرور زمان همچنان سد راهتون میشه و اذیتتون میکنه.

    نمیدونم شاید در خوش بینانه ترین حالت ممکن این باشه که خوابتون رو بهم بریزه.

    خلاصه سعی کنید نزارید این استرس و سختی ها تو وجودتون بمونه و یه روز که میخواید لذت ببرید چنان مانع روز خوشتون بشه و بهم بریزید که کل روز بشینید تو اتاق و به دیوار روبروتون زل بزنید.

    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 14:18
    برچسب‌ها :
    هر قدمی که بر میداشتم و دورتر میشدم به این فکر میکردم چندماه دیگه یعنی  بازم این مسیر رو میرم و میام؟ یعنی میتونم اونقدر خوبی هاش گوشه ذهنم باشه و بهش سر بزنم؟اصلا کاری به هیچکسی ندارم من این مدتم خیلی سعی کردم پیشش باشم.اصلا نمیتونم ازش دور باشم. هرکسی به اندازه شعورش ادمای خوب رو کنار خودش نگه میداره. عمیق تر شدم و فکر کردم سرم داره خیلی خلوت میشه دغدغه هام داره کم میشه یه کسایی رو باید بشون سر بزنم ک این چندسال واسه وجود مشغه های زیادی ندیدمشون. و فکر کردم ممکنه توهم فراموش کنم..اما تو چیزی فراتر از استاد و خواهر و دوست هستی... قول دادم برم پیشش به خودم قول دادم... گفت بیشتر از اینکه به من و اینجا فکر کنی. به این فکر کن با کار پیدا کردن و درس خوندن و قبول شدن تو ارشد ثابت کنی حرفای من اونقدر اهمیت و تاثیر داشته تا تو هر روز قدم به قدم بری جلو.میفهمی ک چی میگم؟ و اونقدر حرفاش بهم قوت قلب داد مثل همیشه ک فهمیدم دیگه نباید تو هیچ شرایطی برم کنار و جا بزنم. فهمیدم باید فکرای  عبس رو دور  بریزم دور و خیلی خیلی  جدی تر از قبل ادامه بدم...
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 5:23
    برچسب‌ها :
    از بار اولی که شاید حس دوست داشتن به کسی رو تجربه کردم شاید زمان خیلی زیادی بگذره کم سن و سال و بچه بودم اصلا دهنم بوی شیر میداد. اما هنوزم فراموش نکردم.اصلا به  قول معروف نمیشه فراموش کرد کم کم این چیزا فقط کم رنگ میشه توی زندگی.مشکلات عدیده ای میاد توی زندگیت که یادت میره و یهو اتفاقی یه روز یاد اون خاطرات میفتی. یادمه بعد از اون زمان هیچ وقت نتونستم از کسی خوشم بیاد نتونستم اگه کسی دوستم داشت قبولش کنم بیاد توی خلوتم... احساسات کسایی که دورم بودن به تمسخر میگرفتم و دید خوبی به هیچکس نداشتم.متنفر بودم متنفررر حالا که مینویسم یک سال و 16روز گذشته بازم خیلی زمان برد بعد یه شناخت طولانی پارسال توی این محدوده زمانی فهمیدم کجا گیر کردم... فهمیدم انگار کسی که مدت هاست روبرومه چقدر میتونه دوست داشتنی باشه. و این روزا دارم توی گوشه ی دنج خودم تحلیل میرم روزایی که نمیدونم ازشون چی میخوام،نمیتونم تمرکز کنم نمیتونم خوب باشم.. روزایی که بی هدف قدم میزنم و دوستشون ندارم... روزایی که فکر میکنم دارم تاوان تمسخر گرفتن احساسات کسایی که توی این مدت طولانی بهم نزدیک شدن و دستشون انداختم رو پس میدم... و حلالا باز منم و متنفررررر تر از همیشه...حالا که دارم به خودم میفهمونم که این از اون نبایدهاییه که قرار هم نیست بشه... تنهاییمو باید با اشتیاق بغل کنم و به خودم هدیه کنم.باید یاد بگیرم این منم که قرار
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 16:59
    برچسب‌ها :
    انگیزه همون چیزیه که دیگه ندارمش که نمیتونم داشته باشمش... دفتر برنامه ریزی روزانه ی امسالمو نگاه میکنم حتی تو بدترین شرایط با حالت روحی بد وقتی که اشک هام روی برگه های دفتر ریخته بهترین برنامه رو ریختم...اما به کدومش درست عمل کردم... نصفه نیمه..یک هزارم خواسته هامو انجام دادم... اگه حداقل به نصفش هم عمل کرده بودم الان حالم خوب بود...چون سرم گرم چیزای بیشتری بود... زودتر باید خودمو از این پوچی چندماهه نجات بدم... من این نبودم و نباید باشم...دلم برای سرخوشی ها و اکتیو بودن هام تنگ شده... دلم برای هدیه دادن خنده و کوچیکترین کمک به بقیه تنگ شده... دلم برای درس خوندن های زیادم و ورزش کردن و نقاشی کردن تنگ شده.. این من نیستم...نباید باشم...هنوز زود واسه کناره گیری از زندگی کردن...
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 16:59
    برچسب‌ها :
    16آذری ک یه 7سال ازش میگذره... یه4سال  و یه یک سال... دوست داشتم یک سال گذشته خوب رقم بخوره الان بتونم خوب ازش بنویسم... دست تقدیر میخواد این روز روی خوشی نسبت ب من نشون نده... امسال تو این روز  به یه قرار دوستانه با رفیقای چارپنج ساله دعوتم... قراره یکی از دوستای خوب کارشناسی رو ببینم... قراره یه دورهمی برم با دوتا از بچه ها وبلاگ... قراره دختر داییمو ببینم...  و همه ی اینا تو یه روزه! روزی ک صبح تا ظهرشو دقیقا کلاس دارم. اما خب من به قول از قبل داده ام میتونم برسم و برم سر قرار دورهمی با وبلاگیا... چون بقیه اتفاقی و تو این هفته تعیین شد... اگر بخوام ترجیح حال الانمو بگم میخوام توی این روز فقط بخابم هیچ کاری نکنم... کمر درد و پا درد لعنتی واقعا مانع نشستنم شده... روحمم خسته تر:/
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 12:40
    برچسب‌ها :
    عارضم به خدمتتون که هرجوره حساب میکنم تا 2اذر به فنا خواهم رفت و تحت فشارم از نظر درسی و کاری و پس از اون به مدت ی هفته میتونم لی لی برم... تا دو اذر علاوه بر تحقیقات میدانی و درسی و کاری باید مهمون داری هم بکنم... اصلا وقتی به دو روز تعطیل هفته اینده فکر میکنم که چقدر کار دارم و مجبورم خونه بمونم اعصابم خط خطی میشه :/ تا دو اذر باید باز برم ام ار ای و بعدم برم تازه دکتر اصلا میرسم؟ تازه عزیزمان هم ازمایش و دکتر داره همه اش قاطی شده :/ قیمه هارو بدجور ریختن تو ماستا این یکی دو هفته :/ مسعولین چرا رسیدگی نمیکنن؟
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 10:54
    برچسب‌ها :
    درسته که تشویق های استاد اون هفته به طرز عالی بهم چسبید و خر ذوق شدم ولی امروز تا دیدم میخواد ازم مجدد کار بکشه در این مسیر فهمیدم که از تشویق ادما هیچ وقت خوشحال نشم...

    با چه رویی این همه کار انداخت گردنم عاخه؟:/

    دقیقا اونم زمانی ک شدیدا تحت فشارم:/

    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 10:54
    برچسب‌ها : گوگولی؟,
    انگار دیگه جای من نیست نگاها سنگینی میکنه. خودم سردرگمم شب ک میشه تازه یاد کارهای روزام میفتم کاری ب خوب و بدش ندارم اما اونقدر ذهنم اشفته اس حس نمیکنم اون من بودم ک این کارارو کرده مرگ بار درس خونده.پروژه جلو برده و خیلی خیلی کارای دیکه کرده تصمیم گرفته برای راحتیش9 شب بزنه بیرون اما واقعا ب هدف چی؟از فرار از شرایط موجود ب درس پناه بردم؟از چی اینقدر فراریم؟ چقدر این شرایط دوست ندارم.ولی دیگه از هیچی نمیترسم جز زنده بودن... اینقدر خستم ک نشستم نگاه میکنم تباهی رو جلوی چشم خودم... هرباری ک دنبال بخشیدن بقیه ام و چهزه اشون واسم رو میشه هرباری ک ازرده خاطر تر میشم حالم بدتر میشه میگم اینا که نزدیک ترین ادمای من اند خیر صلاح منو نمیخوان وای بر بقیه... خوب اخه چه دلیلی میتونم بزارم برای ادامه داد
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 10:54
    برچسب‌ها :
    مسئله اینه که تو طول 23سال زندگیم به دلم یادم دادم هرچی بخواد نباید بش برسه... و سالهاست با منطق و دلم در سر جدالیم...اینکه چرا همیشه منطق پیروز میشه توی این نبرد خواسته من نیست اجبار منه... ما به دنیا اومدیم تا به اجبار نفس بکشیم درس بخونیم کار کنیم ادمارو تحمل کنیم...از روی منطق عاشق بشیم و ما کلا برای این افریده شدیم تا رسیدن به خواسته هامون فرسنگ ها راه باشه ما برای نرسیدن ها امده ایم... برای تحمل این نرسیدن ها هم به اجبار زندگی میکنیم... وقتی با منطق زندگی کنی خیلی چیزهارو جایگزین دیگری میکنی تا به خودت دروغی به واقع بزرگتر بگی تا بگی میشه با جایگزین هام زندگی کرد... ما طعم واقعی زندگی و خوشبختی رو نچشیدیم انتخاب از روی منطق بد نیست اشتباه نیست... اما برای کسی که ادمی منطقی باشه.برای یه
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 10:54
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها